صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 48915
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

  شاید دیگرمرا نشناسی! شاید مرابه یاد نیاوری امامن خوب تورامیشناسم
ماهمسایه شما بودیم و یادم می آید همه مان همسایه خدا
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیربال فرشته ها قایم می شدی
ومن همه آسمان را دنبالت میگشتم تو میخندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم
خوب یادم هست آن روزهاعاشق آفتاب بودی توی دستت همشه قاچی از خورشید بود نور از لای انگشتهای نازکت می چکید راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان
تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی واو کفرش در می آمد
اما زورش به ما نمی رسید فقط میگفت :همین که پایتان به زمین برسد میدانم چطور از راه به درتان کنم
تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی آسمان راروی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شددر آغوش نور به خواب می رفتی
اماهمیشه خواب زمین را می دیدی آرزوی رویاهایی توراقلقلک می داد
دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت آورد.
من هم همین کارراکردم بچه های دیگر هم همینطور
ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد تو اسم مرا از یاد بردی ومن اسم تو را ما دیگر  نه همسایه هم بودیم ونه همسایه خدا .
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...............
دوست من. همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند .
از قلب تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی این راه رابیا
بلند شو
            از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم


دسته ها :
سه شنبه نوزدهم 11 1389 20:20
X